دردم از يارست و درمان نيز هم دل فداي او شد و جان نيز هم
اين كه مي گويند آن خوشتر زحسن يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن كوبه قصد خون ما عهد را بشكست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده مي گويم سخن گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شبهاي وصل بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روي اوست گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادي نيست بر كار جهان بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضي نترسد مي بيار بلكه ير غوي ديوان نيز هم
محتسب داند كه حافظ عاشق است و آصف ملك سليمان نيز هم
ساقيا بده جامي زين شراب روحاني تا دمي برآسايم زين حجاب ظلماني
طره پريشانش ديدم و به دل گفتم اين همه پريشاني بر سر پريشاني
بي وفا نگار من مي كند به كار من خنده هاي زير لب عشوه هاي پنهاني
دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم ر قمار عشق اي دل كي بود پشيماني
خانه دل ما را از كرم عمارت كن پيش از اين كه اين خانه رونهد به ويراني
ما سيه گليمان را جز بلا نمي شايد بر دل بهايي نه هر بلا كه بتواني
هر كاو شراب فرقت روزي چشيده باشد داند كه سخت باشد قطع اميدواران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت گريان چو در قيامت چشم گناهكاران
اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد از بس كه دير ماندي چون شام روزه داران
چندين كه برشمردم از ماجراي عشقت اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران
سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران
چندت كنم حكايت شرح اين قدر كفايت باقي نمي توان گفت الا به غمگساران
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند/باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي/آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي منو آينه وصف جمال/كه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب/ مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد/كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد وشكر كز سخنم ميريزد/اجر صبري است كزان شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود/كه زبند غم ايام نجاتم دادند
بمیرید بمیرید وزین مرگ نترسید کزین خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان شکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
ضمنا اگر برداشت خود را از هر شعر در قسمت نظرات بنویسید از شما ممنون می شوم
!
گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز اشک افروخته با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا
ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
این باد اندر هر سری سودای دیگر میپزد سودای آن ساقی مرا باقی همه زان شما
دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله امروز می در میدهد تا برکند از تن قبا
ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خواهی سوی هستیم کش خواهی ببر سوی فنا
ای نور ماه و مشتری پیدا و پنهان در خوری خوش خوش کشانم میبری آخر نگویی تا کجا ؟
ما عاشق دیدار او بنگر بدان رخسار او تا خود چه باده خورده ام تا گشته ام مست خدا
دیرست در غرقابه ام تا بر کناری افته ام آنگه حکایتها کنم حال دل غرقابه را
هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم روشنی گر میبری سوی فنا ور میبری سوی بقا
عالم چو کوه تور دان ما همچو موسی طالبان هردم تجلی میرسد بر میشکافد کوه را
یکباره اخضر میشود یکباره عبهر میشود یکباره گوهر میشود یکباره لعل و کهربا
ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او ای که چه باده خورده ای ما مست گشتیم از صدا
ای طالب انوار او بنگر در این اسرار او چون بلبل گلزار او بانگی بزن بشنو صلا
ای باغبان ای باغبان در باغ هان چه دیده ای گر خورده ایم انگور تو تو برده ای دستار ما
خاموش کن خاموش کن تا او نگوید این سخن تا روح را راحت رسد تا دردها یابد شفا
خاموش کن سر خدا دیگر نگو با هر خسی با شمس تبریزی بگو با او صفات کبریا
ز شوق مسكن و داد غريبي به سينه آتشي ديرم خدايا
بگردم آب دريا ها سر ا سر بشويم هر دودست بي نمك را