ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای در انداخته ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر درون و ز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه
هر کی از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط وحید
|
خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم به صورت تو نگارى نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز كام دل ببريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تيرها كه گشادى ز غصه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم
به شوق چشمه نوشت چه قطرها كه فشاندم ز لعل باده فروشت چه عشوه ها كه خريدم
ز كوى يار بيار اى نسيم صبح غبارى كه بوى خون دل ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه كه من چو آهوى وحشى ز آدمى برميدم
چو غنچه بر سرم از كوى او گذشت نسيمى كه پرده بر دل خونين به بوى او بدريدم
به خاك پاى تو سوگند و نور ديده ء حافظ كه بى رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت   توسط وحید
|
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنکه البته بجایی نرسد فریاد است
به به...
البته به جایی هم میرسه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت   توسط وحید
|
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا؟ گر چه عمری به خطا دوست خطلبش کردم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط وحید
|
|
اگر لذت ترك لذت بداني دگر شهوت نفس لذت نخواني
از سينه تنگم دل ديوانه گريزد ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام
ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا از سر برون نميرود اين آرزو مر
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد
توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم
هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد
نيازارم ز خود هرگز دلي را كه مي ترسم در آن جاي تو باشد
گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم
گرچه میدانم نميآيد،ولي هردم از شوق سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را اين اتش عشق است نسوزد همه كس را
آورم پيش تو از شوق پيام دگران گويمت تا سخن خويش به نام دگران
من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار
غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند
گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نيست بگو راست بگو
صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط
گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم
غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر
دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست
زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم
تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟ شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
بشنو از ني چون شكايت ميكند از جداييها حكايت ميكند | |
|
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت   توسط وحید
|
دردم از يارست و درمان نيز هم دل فداي او شد و جان نيز هم
اين كه مي گويند آن خوشتر زحسن يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن كوبه قصد خون ما عهد را بشكست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده مي گويم سخن گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شبهاي وصل بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روي اوست گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادي نيست بر كار جهان بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضي نترسد مي بيار بلكه ير غوي ديوان نيز هم
محتسب داند كه حافظ عاشق است و آصف ملك سليمان نيز هم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط وحید
|
ساقيا بده جامي زين شراب روحاني تا دمي برآسايم زين حجاب ظلماني
طره پريشانش ديدم و به دل گفتم اين همه پريشاني بر سر پريشاني
بي وفا نگار من مي كند به كار من خنده هاي زير لب عشوه هاي پنهاني
دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم ر قمار عشق اي دل كي بود پشيماني
خانه دل ما را از كرم عمارت كن پيش از اين كه اين خانه رونهد به ويراني
ما سيه گليمان را جز بلا نمي شايد بر دل بهايي نه هر بلا كه بتواني
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط وحید
|
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر كاو شراب فرقت روزي چشيده باشد داند كه سخت باشد قطع اميدواران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت گريان چو در قيامت چشم گناهكاران
اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد از بس كه دير ماندي چون شام روزه داران
چندين كه برشمردم از ماجراي عشقت اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران
سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران
چندت كنم حكايت شرح اين قدر كفايت باقي نمي توان گفت الا به غمگساران
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط وحید
|
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند/باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي/آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي منو آينه وصف جمال/كه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب/ مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد/كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد وشكر كز سخنم ميريزد/اجر صبري است كزان شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود/كه زبند غم ايام نجاتم دادند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت   توسط وحید
|
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ نترسید کزین خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان شکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
ضمنا اگر برداشت خود را از هر شعر در قسمت نظرات بنویسید از شما ممنون می شوم
!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط وحید
|